
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز
نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز
دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز
به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز
به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز
تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز
میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز
به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز
فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز
بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز
تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت
![]()
روزگاریست که از حال تو بی خبرم
کاش چشمان تو می دید دو چشمان ترم
دل حسرت کشم از درد به تنگ آمده است
جزء خدا غیر چه داند که چه آمد به سرم
رفتم اما زدلم یاد تو یک لحظه نرفت
به خدا نیست به جزء یاد تو یار دگرم
کاش می شد که ببینم رخ چون ماهت باز
تا فدایت کنم این جان به غم غوطه درم
بنشینی به کنارم ، غم از دل ببری
تو نگاهم کنی من ناز نگاهت بخرم
رفتم و سوخت همه جان و همه هستی من
سخنت کشت دلم را، بشکست بال و پرم
دلم آزرده ای ای یار نبخشم گنهت
دل شکستن گنهی نیست که از آن گذ رم
چه بگویم که زدست تو دلم پر خون است
جزء غم و غصه هجر تو نباشد هنرم
کاش می بود مرا بال و پری تا با آن
پر گشایم چو پرستو و بسویت بپرم
نوشته شده توسط حامد در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان
کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی
برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از
غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرجند
مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
این لحظه
ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها
به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت
رنگ محبت
برد
آرام دلم
یار دلارام کجاست
آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست
داده پیغام که یک بوسه تو
را بخشم لیک
آنکه قانع بود از بوسه به پیغام کجاست
بی غم عشق به گلزار جهان تنگدلم
در چمن رنگ محبت نبود وام کجاست
گر من از گردش ایام ملولم نه عجب
آنکه خوشدل بود از گردشایام کجاست
رهی معیری
باید خریدارم شوی ....
باید خریدارم شوی تا من
خریدارت شوم
وز جان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه
ی بازیگران
اول به دام آرم تو را وآنگه گرفتارت شوم
مکتب عشق
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
خاطر تنها
یادمان باشد اگر خاطرمان
تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
در قلک دل
برای آینده ی خویش
جز عشق خدا هیچ پس انداز نکنیم
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت

عشق تو در دل من نشسته
من و شب باز شدیم آشفته
روی تو ماه شب تار دلم
عشق تو نقش تمنای دلم
تو بیا بار دگر در بر من
تو بشو ماه شب محفل من
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
دیگر نپرس
میروم تا جایی که دیگر نپرس
میروم با کاروان اشقیا دیگر نپرس
میروم ای بی خبر از عشق ما دیگر نپرس
میروم تنها نگاری بی وفا دیگر نپرس
میروم با کوله بار خاطرات دیگر نپرس
میروم با طعم تلخ
قصه ها دیگر نپرس
میروم گلخانه را ویران کنم دیگر نپرس
میروم عشق تو را ویران کنم دیگر نپرس
میروم جان را به در آرم ز تن
دیگر نپرس
میروم دل را رها سازم زغم دیگر نپرس
میروم مجنون و آواره
شوم دیگر نپرس
میروم محمود میخانه شوم دیگر نپرس
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت

شرابي به رنگ روز ،
شرابي به رنگ شب ،
شرابي به رنگ ارغوان ،
يا شرابي به رنگ ياقوت زرد
شراب
صاف چون شمشير طلايي
نرم
همچون مخملي شهوت انگيز
شراب
صدفي مارپيچ
سرشار از شگفتي عاشقانه دريايي
هرگز گيلاسي از تو
به يك ترانه
به يك انسان
تعلق نداشته است
دست كم ، تو
مانند سرودي دسته جمعي
بايد عادلانه تقسيم شوي !
با خاطرات مرگبار مي نوشندت ،
امواج تو ما را
از گوري به گور ديگر مي برد
سنگتراش مقبره هاي منجمد
و ما
با اشكهايي گذرا
مي گرييم اما لباس
بهاريت چيز ديگريست
خون در رگ جوانه ها مي دود ،
باد روز را بر مي انگيزد ،
و چيزي در سكون نمي ماند ،
با روح تغيير ناپذير تو
شراب
بر مي افروزد بهار را ،
و شادماني بر زمين
مانند گياهي منتشر مي شود
فرو مي ريزند ديوارها و
صخره هاي رو به دريا ،
رخنه ها مسدود مي شوند
آن سان كه ترانه اي زاده مي شود
يك كوزه شراب و تو
در كنار من
در دشتهاي باير
شاعري باستاني ترانه مي خواند
بگذار سبوي شراب
بر بوسه عشق
خويشتن خويش را بيافزايد
نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

گاهی مسیر جاده به بن بست میخوره و آدما با هم آشنا می شن
..::..من حامد 18 ساله..::..
فهرست اصلی
دوستان
..... بهونه.....
حسرت ديدار
...كلبه ياس...
88 خسته{دوست عزیزم}
رها با تو
غزل ( فریاد بی صدا)
عشق بارانی
بهار
عشق طوفانی
یلدای تنهای تو
متین دو حنجره
امیر و تارا
تقصیر دلم نیست تصویر تو زیباست
چشمان خیس من
حسرت دیدار
غمخوار
پروانه عشق{دوست گلم}
{برترین وب} ....ضد عشق....
دریای عشق ....
..عشق يك حقيقت است..
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY